یادداشت های پاکنویس نشده یک روزنامه نگار ( بخش اول )
چاپ ايميل

عقربههای ساعت مچیام عدد هشت و ده دقیقه را نشان میدهند که از در منزل خارج میشوم هنوز چند قدمی برنداشتهام که رفتگر وقتشناس و همیشه حاضر کوچه خودمان را میبینیم که در حال جارو کردن کارتن پارهها و زبالههایی است که طبق معمول آقا یزدان بقال سرکوچه ما به دور از قواعد شهروندی در نزدیکی بقالیاش ریخته است. به جعفر که الان نزدیک سه سال است بهطور ثابت و بدون تغییر، زحمت تمیز نگه داشتن کوچه ما را برعهده دارد سلام میکنم او هم مثل همیشه با لبخندی دوست داشتنی که به آن عادت کردهایم پاسخ سلامم را میدهد و بدون معطلی ساعت را از من میپرسد. وقتی ساعت را به او اعلام میکنم، انگار که باید به دنبال کار مهمی برود، آماده رفتن میشود و میگوید باید زودتر به سوپر حاج رحیم بروم تا حرفهایش را بشنوم.

از او میپرسم: کجا؟ حرف چه کسی را میخواهی بشنوی؟ پاسخ میدهد امروز قرار است «میرحسین» در رادیو صحبت کند. مگر شما نمیدانید؟ از این همه پیگیری و دقت نظر عمو جعفر برای پیگیری برنامههای انتخاباتی خوشم میآید و از روی کنجکاوی از او میخواهم که بگوید به چه کسی رای میدهد. عمو جعفر ژست حق به جانبی به خود میگیرد و کمی آرام تر جواب میدهد خودتان بهتر میدانید که رای را نمیشود به کسی گفت اما چون من شما را به خوبی میشناسم که روزنامه نگار هستی و سرت برای این کارها درد میکند میگویم که من و زن و دخترم به «میرحسین» رای میدهیم. لبخند میزنم و علت این انتخاب را از او جویا میشوم. عمو جعفر در حالیکه آرام آرام از من دور میشود سری تکان میدهد و میگوید: وقتی دیگر نمیتوانم یک کیلو گوجه و دو تا تخم مرغ برای املت شام شب خانهام بخرم به چه چیز این دولت دل خوش کنم؟ خدا پدر و مادر میرحسین را بیامرزد که زمان جنگ با آنهمه گرفتاری و کمی و کسری طوری نبود که یک شب سفره شام خانه کسی خالی بماند.

از این حرفهای تامل برانگیز عمو جعفر لحظهای به فکر فرو میروم که صدای بوق کامیونی یک موتور گازی زوار دررفته مرا به خود میآورد و به راهم ادامه میدهم.

نظرات
نام:
ايميل
آدرس سايت:
نظر :
كد امنيتي



قبلي   بعدي
صفحه اصلي
درباره من
سياسي
اجتماعي
نقد
فرهنگي و هنري
تماس با ما
گالري
جستجو
پيوندها

سايت خبري مازندنيوز