داستان كوتاه "قصه داداش بزرگه"
چاپ ايميل
داستان كوتاه

خسته ام، كلافه ام، حوصله ندارم، دقيقه به دقيقه سگ دو زدن من شده آب كوبيدن توي هاون ، از روزي كه داداش بزرگه يهويي كمرش شكست و از پا افتاد ، انگار دارم در جا ميزنم. ديگه بي وقفه دويدن داداش كوچيكه هم به چشم نمياد كه با اين جثه ظريف و لاغرش، خسته و افسرده داره نفس نفس مي زنه . مدتهاست توي مسيرم عدد به عدد سراغ داداش بزرگه رو ازم مي گيرن كه چرا پيداش نيست. معلومه داداش بزرگه هر چند كه كمتر ديرتر از من و داداش كوچيكه  بهشون سر مي زد اما بيشتر از ما با اونا مي موند.....اي كاش مي شد من يه ساعت جاي داداش بزرگه مي نشستم!

نظرات
نام:
ايميل
آدرس سايت:
نظر :
كد امنيتي



قبلي   بعدي
صفحه اصلي
درباره من
سياسي
اجتماعي
نقد
فرهنگي و هنري
تماس با ما
گالري
جستجو
پيوندها

سايت خبري مازندنيوز